همیشه از پروانهها خوشم اومده چون توی این همه حشره بیترکیب واقعاً یک شاهکاره برای خلقت٬از همه زیباتر اینه که از کرم بوجود میاد واقعاْ عجیبه از یک کرم زشت یک موجود زیبا خلق میشه. یادمه اونوقت که ابتدایی بودم یه دو روزی توی یه تابستون٬ همراه یک باد پروانهها به شهرمون هجوم اورده بودن اینقدر قشنگ بودن که نگو ٬ بیشترشون هم نارنجی بودن وقتی که حرکت میکردی بهشون میخوردی.برای شکار این پروانههای زیبا با همه بچههای محل کارتونهایی دستمون گرفتیم و وقتی که اونا داشتن با باد طرفمون میومدن محکم مزدیم بهشون و اون بیچارهها گیج میشدن و میوفتادن روی زمین منم میزاشتمشون توی یه پلاستیک تا به شکارم ادامه بدم(چقدر بیرحم بودم من!) واقعاً که پروانههای خیلی زیبایی بودن ٬بعدش همه اونا رو توی یه دفتر 100 برگ چسبوندم یعنی یعنی میخواستم کلکسیونر بشم.
یه روز که داشتم تو باغمون قدم میزدم چشمم افتاد به یه پروانه که روی فنس نشسته بود با احتیاط بهش نزدیک شدم آخه میترسیدم بپره ولی در کمال تعجب دیدم بیحرکت موند حتی دستم رو به بالش زدم نرفت منم دست بکار شدم تا با دوربین دیجیتالم یه شاهکار هنری!!خلق کنم. جالب اینجاست که خودم اونو پرواز دادم خیلی احساس زیبایه که آدم به یک موجود که قابلیت پرواز کردن داره اون رو رها کنه .بنظر من یک تضاد خیلی قشنگ در اومد پروانه که نماد آزادیه در مقابل فنس که نماد زندانی بودنه٬ نظر شما چیه؟
همه ما انسانها با مفهوم مرگ آشنا هستیم و هر کس با توجه به ایدولوژی که دارد با این مسئله برخورد میکند.هنوز برای من مبهم که انسانی که به خدا و آخرت ایمان ندارد چطور میتواند زندگی کند آیا او تا حالا نپرسیده برای چی به این دنیا آمده و به کجا میرود، مطمئناً چنین انسانی اگر این سوالها را از خود بپرسد چون این دنیا را بیهدف میبیند همه چیز برای عذاب آور خواهد بود.ولی کسانی که این دنیا را هدفمند و پلی برای رسیدن به حقیقت میدانند مرگ را پایان زندگی نمیدانند بلکه او را پایانی برای یک شروع جدید میدانند.
دیروز رفتم مجلس ترحیم برادر یکی از دوستام که در سن 25 سالگی بر اثر تصادف رحمت خدا رفت و دوستم و یکی دیگه از دوستام که باهاش بودن و میخواستن برن نمایشگاه کتاب تهران هم زخمی میشن و خدارو شکر حاله اونا خوبه ولی غم از دست دادن برادر بزرگ اونوقت جلوی چشمات خیلی سخته بیچاره امید خیلی براش سخت بود ٬ وقتی که وارد مسجد شدم ناخودآگاه چشمام خیس شدن و بدنم سست شد خیلی سعی کردم و تونستم به خودم مسلط بشم واقعاً مرگ از دست دادن یک عزیز خیلی سخته ولی یک چیز به آدم آرامش میده "همه از خداییم و بسوی او میرویم" واقعاً اگر چنین مفهومی نبود زندگی غیر ممکن بود.
امروز سالگرد شهادت عموم بود.واقعاْ برای من درکش سخته که انسان باید چه ایمان قوی داشته باشه که بتونه خانواده ای رو که تازه تشکیل داده و یک بچه چند ماهه هم داره و خدمت سربازی رو هم رفته اونوقت بدون هیچ اجباری داوطلبانه میره جبهه. واقعاْ که من چقدر کوچکم و او چقدر وسیع بود که ناله های زنها و بچه های آبادان و خرمشهر را شنید و رفت تا ناله ی از هموطنش بیرون نیاید. آنها رفتند تا به ما استقلال و آزادی بدهند.آنها رفتند تا بگویند ایمان قوی و عشق به خدا چقدر وسیع است که انسان جان خود را در راه او اهدا میکند.واقعاْ که آنها روح وسیعی داشتند. روحشان شاد...
ما در آستانه انتشار گزارش محمد البرادعی به شورای امنیت هستیم و مطمئناْ دشمنان ما یک موضعگیری خصمانه خواهند داشت و تنها چیزی که میتواند جلوی زیاده خواهی های آنها را بگیرد اتحاد ملت ایران است.بنظر من اتحاد مردم و گروها از حق مسلم ایران به دستیابی انرژی هسته ای میتواند نقش تعیین کننده ای برای جلوگیری از زیاده خواهی دشمنان این ملت باشد.مطمئناْ اگر تعرضی صورت گیرد ایرانی ساکت نخواهد ماند. من که خودم مطمئناْ در هر موقعیتی که باشم داوطلبانه و با افتخار خواهم رفت تا از استقلال مملکتم دفاع کنم حتی اگر بدانم در این راه برگشتی نیست و مطمئناْ من عضو کوچکی از کسانی هستم که چنین عقیده ای دارند.باید گفت که مسئله هسته ای ما بیش از اینکه به پیشرفت ما در علوم باشد به استقلال ما بستگی دارد . مطمئناْ اگر الان عقب بکشیم برای همیشه باید سر تعظیم در مقابل بیگانه فرود آوریم.پس ما خواهیم ایستاد و موفق میشویم....
امیدوارم که حال همتون خوب باشه.واقعاً نمیدونم آدم تو اولین پستش تو وبلاگ باید چی بنویسه!اصلاً این پدیده عجیب غریب که آدم رو تشویق به نوشتن میکنه چیه؟یه جایی که آدم میتونه افکار و عقاید خودش رو بنویسه و دیگران هم بخونند یا یک دفترچه خاطرات روزانه یا یک روزنانه شخصی واقعاً نمیشه چیزی گفت چون خیلی خیلی وسیعه من خودم هر وقت آرشیو وبلاگها ی معروف رو از اولین نوشته هاشون میخونم و بزرگ شدن افکار و عقایدشون رو احساس میکنم خوشحال میشم.شاید منم دوست دارم ۱۰ سال دیگه بخونم چطور با افکارم بزرگ شده ام.
ولی بنظر من وبلاگ نمی تونه جای دفترچه خاطرات قفل داره منو بگیره اون نوشته هایی که هر وقت دلم برای خودم تنگ میشه میرم توی یه پارک تاریک و خلوت مینویسم .واقعاً چه لذتی میده وقتی دلت برای خودت تنگ میشه من که خیلی این دلتنگی رو دوست دارم چون آدم میتونه تو اون موقعه بخوبی خودش رو بررسی کنه.شما چی دلتون برای خودتون تنگ میشه!؟

